<$BlogDateHeaderDate$>
به‌نام خالق نور
تقديم به…
چهره‌ي يار
روز اوّل كه آ�تاب چهرة يار چشم ما را خيره كرد
عـــــــدّه‌اي طاقت نداشتيم و همــــانجا مــرده‌ايم
عـــــــدّه‌اي هـم كــــــه بمـــــــــــانديم از زوال
بـــــي سرانجـــــــام در همان ØÙ€Ù€Ù€Ù€Ø§Ù„ Ø®Ù�تــــه‌ايم
عــــــدّه اي هــــم بــــــا تـــــعجّب و ســـــــؤال
در ميـــــــان� ك�ـــر و ايمــــــــان مــــــــانده ايم
عــــــدّه اي هــــم به تمنّـــــــاي وصــــــــــال
روز و شب بــــــــا يـــــــــاد او سركــــرده‌ايم
26/2/80 تهران پشت� چراغ� قرمز بي‌نام
========================
دلم چون بــا ر�يقم دمســــــاز است
ز ديـــــدار بهشتت بي‌نيــــاز است
خجل گشتم ز بيت ØÙ€Ù€Ù€Ù€Ù€Ø§Ù„ ØŒ ببخشاي
خدايــا! اين‌همه شعر است و نـاز است
بهمن 79 بي‌نام
به‌نام Ø§ØØ³Ø§Ø³ Ø¢Ù�رين
تقديم به …
باران Ø§ØØ³Ø§Ø³
چشمة شعــــرم ز بي‌آبي كنون خشكيــده است
ســـــاية روزهايم ØØªÙ‘ÙŠ به شبهــــا خنديده است
اينك ØØªÙ‘ÙŠ سÙ�ره خــــالي شده از بــــاران ØØ³
تـــو ببار باران Ø§ØØ³Ø§Ø³ كه جهان خشكيده است
زورق ديـــداربه‌يكبــــــاره به طو�ـــــان س�ــر
واي چه زودهنگام به قعـر آب �رو غلتيده است
عشق ليلي قـــــامت مجنون بيــــدل را شكست
قــــــامت ليلــــي نمي‌دانم چــــرا خميده است
اين كـــوير در انتظـــــار ، باران لط�ي از بهـــار
آسمـــــان بر بستر دريـــــــا چرا بــاريده است
اي عجب ! ســـــوداگر مــــاهر دنيـــــاي �نـــا
دل بداد و هوش باخت و يك نگاه خريده است
چون خليل اندر بـــلا شايد به قربانگـــــاه ن�س
بت شكست وكعبه ساخت وبه خدا رسيده است
امّـــــا نه ! شرّة Ø§ØØ³Ø§Ø³Ù… ØŒ غلــــوّش شد زيــــاد
آن نخست شايد ، دوم را در خيــال تنيده است
چــر ا اين �رعون شده تسليم موســـــاي كليم ؟
چون طناب Ø³ØØ± به اژدهــــا عصا رميــده است
باز عجب از چشمة خشكي با اين جريــان ØØ³
گويي بغض چشمة Ø§ØØ³Ù€Ù€Ù€Ø§Ø³ هم تركيده است بي‌نام 29/3/80
مسير سمنان به قائم‌شهر
به‌نام خالق� وجود
تقديم به …
ابراز وجود
شعرم تراوش Ø§ØØ³Ø§Ø³ من است
Ø§ØØ³Ø§Ø³Ù… بي‌شك از ابراز وجود من است
و اينك مي‌�همم من نيز وجود جاودانه‌ام
تا خدا هست‌ ، ما نيز هم …
نه ترس از مرگ دارم و نه از درد
نه ترس� جهنّم ، نه بهشت سرد
نه از ك�ر و نه از ايمان بترسم
نه از خدا ، نه از انسان بترسم
كدام عاشق ز معشوقش بترسد
كدام كا�ر از ايمانش بلرزد
كدام پروانه از شمع بهراسد
جهنّم چيست ؟ درون� آتشين است
بهشت هم قلب� خوب و نازنين است
اگر بهشت برايت دل‌ربا است
جهنّمت چرا اندر هوي است
بهشت� خويش به عشق� دوست بنا كن
جهنّم را به دردش مبتلا كن
اگر ساختي بهشتي از نو بنياد
بي‌نام بي‌بهشت را هم صدا كن
بي‌نام 1/3/80 در مسير� كمرود
<$BlogDateHeaderDate$>
به‌نام مسير‌آ�رين
تقديم به …
جاده و رود
در امتــــــداد جـادّه چيزي به ده نمونـــده
چـراغ دل روشن كن تاريكيها را رونــــده
چيزي به رعد و برق ديدار مرگ نمونـــده
تــــا يك ن�س بيايد قبلي غزل و خونـــده
مســـــا�ر جــــادّه‌ها در گذر آسمـــــون
چيزي با خود نـــداره غير قلبي مهــــربون
صاعقه بر تن برگ آتيش به‌پـــا كرده زود
در اين مسير جاده خلا� چـــرا مي‌ره رود
رود به گذشته‌ها ر�ت جادّه به آينده نيـــز
به سر چشمه رسيدي آب خم و زود بــريز
اگه خواستي بدوني رود چيه ، جــادّه چيه
مســـــا�ر خسته و گـــريزون از رود كيــه
رود همون آب� عشق� جاري به دريـا وجود
جـــادّه يه راه� پر پيچ بهر عبور خــــم زود
1/3/80 مسير� قائمشهر سوادكوه بي�نام
<$BlogDateHeaderDate$>
000Ùˆ تو اي انسان ØŒ اين پيام خدا را بشنو كه براي رسيدن به جمع نيروها Ùˆ براي ØÙ„ول خدا در تو Ùˆ براي طي Ù�اصله دراز ميان زمين Ùˆ آسمان ØŒ بايد در همين زندان تن ØŒ زنجير خاك Ùˆ غربت زمين بماني وبماني Ùˆ با رياضت تسليم Ùˆ شكنجة عبادت ØŒ راه ØÙ„ول خدا را ØŒ آن سرچشمه‌اي راكه Ø±ÙˆØ ØªÙˆ موجي از آن است ØŒ در پيش پاي او هموار كني Ùˆ تو مي‌تواني كه در اين زندان خاك رهايي خود را بچنگ آوري در خدا Ù…ØÙˆ شوي Ùˆ خدا در تو ورود كند Ùˆ خدا تو شود Ùˆ تو خدا شوي Ùˆ دوگانگي برخيزد Ùˆ اينها همه را ميتواني بدست آوري Ùˆ به اينجاها همه ميتواني برسي ØŒ هر چند در اسارت ØÙŠØ§Øª خاكي باشي Ùˆ گرÙ�تار زمين دني دنيا بماني ØŒ اگر عبادت كني Ùˆ راه عبادت را بشناسي Ùˆ مقام بلند تسليم Ùˆ رضا Ùˆ سرماية ارجمند تÙ�ويض را كسب كني Ùˆ بايد چنين كني Ùˆ بايد چنين باشي .
برگر�ته از کتاب انسان :دکتر شریعتی
هستي
اي خـــدا ! دو ن�ت� «هس‌تي» پردة سازم بده
جلوه‌اي از روزگـــــار� بي‌سرآغـــــــــازم بده
پنج ن�ت هشيـــــاري� دنيــــا ز� هستي مست كن
قـــــــدØÙŠ Ù†ÙŠØ² زÙ� مي‌خــــــانة اعجـــــازم بده
من كه هر‌گاه خواندمت بهر� خود و دنيايي بود
خود .بخوانم سوي خويش و از نـــو‌آوازم بده
بي‌سجودم ، گـــــاهي از تقليــد باشم به نمــاز
پــــــرت�وي از جــــلوة عشقت بـه نمــــازم بده
شعر هستی :بی نام
<$BlogDateHeaderDate$>
<$BlogDateHeaderDate$>
بلا خره وبلاگ ما هم وارد لیست وبلاگهای Ù�ارسی ØØ³ÛŒÙ† درخشان شد . ØØ³ÛŒÙ† جان ازت ممنونم .
<$BlogDateHeaderDate$>
به نام هميشه نام
تقديم به نينا و…
Ù„ØØ¸Ù‡ هاي ناب
انديشة Ù„ØØ¸Ù‡ هاي ناب
انديشه هاي مرا ميبرد به خواب
و از گذشته هاي دور
روزهايي را مي آورد مرا به ياد
كه تازه مي �هميدم هركه را ناميست و
نام� من جواد
درآن دوردستها ، به جستجوي گمشده اي
در نقطة اوج خاك
روي آن قله هاي ر�يع
كنار چشمه هاي پاك
كه به خيالم درآن زمان
بود آنجا نقطة آخر جهان
مي شد ستاره چيد از بلنداي آن
به مهتاب رسيد با يك نردبان
با دست گر�ت سق� آسمان و
به آ�تاب گ�ت مهربان
********************
درآن زمان بود مرا همراه
�رشته اي خاكي ، براي من نينا
در پاي كوهي بلند
ييلاقي به نام كَمَرب�نَكْ
كه در آتش تابستان بود خنك
****************************
گ�تم: نينا ما را كه آ�ريد ؟
گ�ت: خدا كه زمين و سما را آ�ريد.
گ�تم: اَرْ خالق زمين خـــــــداست
پس لگد كردن آن خيلي گناهست .
گ�ت: آن نيز براي لگدمال انسانها آ�ريد.
تا كه از او پرسيدم پس كو خدا ؟
Ú¯Ù�ت: همين جا بود امّا او ØØ§Ù„ا…
و در خيال كودكانه خويش به دنبال گناهي از خود ميگشتم
و دليل ر�تن خدا را گناه خود مي پنداشتم
ولي اصرار ، كه بالاتر رويم ، شايد نوك قله ، آخر دنيا ، به خدا برسيم .
و نينا به دنبال بهانه اي ، به �كر راه چاره اي …
باز اصرار ، گريه ، لج بازي و همچنان باز
التماس و گاهي هم ناز…
تا كه در دامن نينا ، كنار چشمة زلال ، روي چمنها و بستري از مينا
همه باهم در دامن كوهها
خسته از اصرار و نينا خلاص از آزار
خوابي كودكانه ØŒ شيرين ØŒ چهره اي معصوم ØŒ ØØ§Ù„تي مغموم
و �ردا را به جرم آن سؤال هاي ظاهراً بيجــــــا
رهسپار به سوي تعبيدگاه ، از دامن طبيعت زيبا
يعني بازگشت به منزل ، دوباره بازي خاك و گ�ل
پريدن از بامي كه پوشش اش كاه گل …
***********************************
… گذشت چند صباØÙŠ Ø§Ø² آن Ù„ØØ¸Ø© ناب
گذرم ا�تاد به درس و مدرسه و كتــــاب
�هميدم ؟ نه !
آموختم كه نميتوان آن وجود ذيجود را ،
ديد ، شنيد ، لمس كرد و بوييد
با ادراك ناقص مادَيّ و در شناختش كرد شتاب
*********************
واكنون پس از هجده سال
بيرون از گذرگاه خيـــال
امروز باز هواي آن Ù„ØØ¸Ù‡ هاي ناب
با تلنگر يك �رشتة پاكي� بي تاب
�رشته اي ديگر ، با مي و ساغر
آ�تاب را گر�ت ، نترسيد از آذر!
و نينا �قط؛
روايت گر ، تجسّم گر ، ستايش گر
جستجوي كودكانه ، چهرة معصومانه ، ا�كار غريبانه
دوباره باز چيدن ستاره و مهتاب
با نردبان و اگر نشد با طناب
و اين بار پريدن از خواب
تازه �قط يك چيز را ميتوان �هميد
كه مرا نيست نامْ ، جواد
بلكه آن نشاني�ّ من است در اين بلاد
كه بعداً ØÙƒ گردد به روي سنگÙ� قبر
بر آن بريزند سدر و گلاب و عطر
تا نيازارد كسي را ØØªÙ‘ÙŠ جسمÙ� بعدÙ� مرگ
اين بي ارزش تر از خزاني برگ
از اين پس به بينام تخلّص كنم
بي تو من چگونه تن�ّس كنم
*************************
نام �قط برازندة اوست ، گاهي �كر مي كنيم پيدايش كرديم ، ولي باز به دنبالش مي گرديم
گاهي هم خسته از اين كار
به تقليد ، به تكرار
شايد به سر آيد زمان� انتظار
تا بيابيم و ببينيم چهرة يار
گاهي مي باليم به روشن�كرانه ا�كار
هي داد ميزنيم و هي هوار
كه اصلاً وجود ندارد اين سالار
Ùˆ Ù�ردا يا ØØªÙ‘ÙŠ Ù„ØØ¸Ù‡ اي بعد كه درمانده شديم در ØØ§Ù„ Ùˆ در اØÙˆØ§Ù„
سر به روي سجده ، باز توبه اي ديگر
التماسي سخت ، اشكي همچون سيل ويرانگر
كه اي بي زوال
ببخشاي و درگذر از
پندار ما ، گ�تار ما ، كردار ما
اي جلال
وبخشايشي ديگر
دوباره از نو
روز شب خواهيم شب روز
خودمان هم مانده ايم از اين ا�كار
از اين تكرار
از ØØ§Ù„ت تب دار
و اين مريزي كج دار …
بي نام
ارديبهشت 1380
به نام سرچشمه ي كمـــال
تقديم به تو و هرآنكه دوست ترش مي داري
كمال آباد يا من وستاره ي قطبي
نيمه شبي در بيابان خيال گم گشته بودم و پرسه ميزدم و زيرلب باخود چنين زمزمه ميكردم؛
براي شب نوردعشق كجاست معشوق؟ چه سودايي؟
براي التمــــــــــاس از روز چه اميدي به �ـردايي؟
براي شكوه از خواهش كــــدام قاضي چه دادگاهي؟
براي صيد نــــــــــوازش كدام قايق؟ چه دريـايي؟
براي آشتي باشب كدام مهتـــــــاب ؟ چه پرتويي؟
براي آب شدن درشمع چه بـــالي وبـا چه رويــي؟
براي مجنون بيـــــــدل چه زلــ�ي و چه گيسويي؟
براي مـرگ جغدشب نـه آ�تـــــاب و نه كورسويي.
براي اØÙ€Ù€Ù€Ø¯Ø§Ø« اشوه Ú†Ù‡ نــوع خشتي؟ Ú†Ù‡ بنّــايي؟
براي عبوراز ÙˆØØ´Øª همه جا Ú†Ù€-اه ØŒ كجاست راهي؟
براي انتخـــــاب راه كو ردّ�پـــــــا ؟ چه مبنـــايي؟
كه ناگهان صدايي گ�ت؛
*آهاي غريبه،گم شده اي؟
با مني؟
*با توام آري،زچه اينگونه ناله و زاري
تو كيستي
*ستارة قطبي
همان كه براي شب زدگان نشانة راهي؟
يا بهانه اي براي دليل گمراهي؟
درآن لايتناهي وزيري يا شاهي؟
وسراغ تورا ازاو گر�تم و گ�ت؛
*زكجاآمده اي؟ اسيري يا آزاده اي؟
از ÙˆØÙŠØ¯Ø¢Ø¨Ø§Ø¯ ØŒ هم اسيرم Ùˆ هم آزاد.
*تو هم؟ ، چون تو بود اوهم، ر�ت.
ك�ـــــــــي؟* پيش پاي تو اي صيّاد.
كجــــــــا؟ *ميگ�ت كه كمال آباد.
كجاي آن؟ *پايتختش عشق آبـــاد.
عشق آبـاد؟! ولي آنكه براي من تركهــــاست.
*آن نيست ، لكن براي چون تويي ناپيداست.
در كجــــاي راه است؟
همس�ري همـراه است؟
چراغ راهش ماه است؟
*نميگــــــــــــــويم. چــــــــــــــــــرا؟
*گ�تش نگو ، به بي وضو ، خواهي م�ردهمچو لمپاسو.
ØØªÙŠ Ø¨Ù‡ من، اين بي وطن، به كــــاكتوس دورازچمن؟
*ØØªÙŠ Ø¨Ù‡ تـــو، زده نـــارو ØŒ ولش كن Ùˆ برگرد بــــرو.
ميميرم تا شوم شيدا ميگردم تاكنم پيدا
و به من از قول سهراب گ�ت؛
*«كار تو نيست شناسايي راز گل سرخ»
و من؛ بدنبال شمع ميگردم نه گل!
آواز قناري خواهم نه ØµØØ¨Øª بلبل!
*پـــروانه اي؟، از كنج كدام ويرانه اي؟
بــــلي ولي در پيله گهي با مكر،گهي ØÙŠÙ„Ù‡
*پيلــــــــه؟ *مكر؟ *ØÙŠÙ„ــــــــــه؟
دنيــــــــــا زندگي شيـــــــــــوه.
*بــــرو ولي بگير وضو با آب عشق، خاك خضوع
*راستي ، زنجيرچرخ برداشته اي ؟
*بيرق سپيد ØµÙ„Ø Ø§Ù�ـــــــــــراشته اي ØŸ
*بذر خوش بيني درون سينة خويش كاشته اي ؟
مگر جنگ است ؟
مگر راهها باريك و تنگ است ؟
و گردنه ها چون بشم و گدوك وسالنگ است ؟
*جنگ با خويش است .
*گرگهايش همه ، ميش است .
*اتــــوبان نيست ، كوره راهي است كه در پيش است .
سخت ترازرستم و ه�ت خوان ؟
سخت ترازخوان هشتم اخوان ثالث ؟
*اينها ا�سانه اي بيش نيست ، مخوان .
* سختي آنست كه شود ØÙ€Ù€Ù€Ù€Ù€Ø§Ø¯Ø« .
گ�تم كه مي ارزد ؟ درهــــــوايش مي تـــوان پـرزد ؟
*گ�ت؛ تــــاچه باشد ارزش ؟
* باتوميكند سازش ؟
*يا كه بازهم هواي خواهش ؟
Ùˆ Ù„ØØ¸Ù‡ اي سكوت Ùˆ با خود Ú¯Ù�تم Ø›
پس مي ارزد ، ولي پاهايم مي لرزد .
*گ�ت ؛ كاري نيست با من ، آتش خرمن ؟
گ�تم كه چــــطور ؟ گم كردي شتــــــر ؟!
*كنسرت خروس ز چه نيك است ؟!
*ØØªÙ…ــــــاً شبÙ� روز نزديك است ! .
و در غروب شب و طلوع سپيده گم شد و من به راه ا�تادم .
امّابه كجـــا ؟ نكندبه چــاه! ، چرا ردّ�پاي دوست نـــاپيدا ؟
اي دوست با تو هستم و ميگويم به تو
ازاين پس به تـــــو داده ام ØÙ€Ù€Ù€Ù€Ù€Ù‚Ù�Ù‘ وتو
چنــان خودخواه گشته اي دربهشت
خودت مي نويسي خط�ّ سرنوشت ؟!
كدام بهشت ؟ چه سرنوشت ؟
جهنم� بهشت نماي دنيا
پليديهاي ظاهراً زيبــا
كوچ ناگهاني از اين رويــــا !
اصلاً مارا چه به عشق ، چه به كمال
بيـــــــا تا بگرديم دنبال مال و منال
ولي نــــه ، نـــه ، نــه ، نه ....
اوّل راه خسته بـــودم
زبان دل را بسته بودم
به دل مگير كه از دل بـــر نيامد
به شوخي گير ز عقل جاهل آمد
يــــاوه گويي هاي زبـــــــان است
نيشهاي چون مارش �راوان است
دوبــــــاره به ، بيراهه ر�تم
ايند�عه ديگر ، درچاه ن�تم
از اين پس ردÙ�ّپايت را Ù…ØÙƒÙ…تربگذار
و صداي �ــاصله هارا دقيـــقتر بشمار
و يا به قول سهراب :
«اندكي صبر Ø³ØØ± نـــزديك است
واي اين شب چقدر تاريك است»
و از خودم گويم :
گرچه پل �اصله ها بـــاريك است
اين شهامت ماست كه تاريك است
اندكي نه به انــــدازة ايجاد عشق
اندكي بلكه به اندازة اثبات عشق
تا به قا�له برسم و از تو با خبر شوم
چاه را بشناسم واز آن Ø¨Ø±ØØ°Ø± شوم
راه را بيـــــابم وبا تو همس�ر شوم.
به اميد� آنروز
25/1/80
به نام Ø§ØØ³Ø§Ø³ Ø¢Ù�رين
تقديم به …
هواى بارانى
گ�تم: ببار
گ�تي: زمستان نيست
گ�تم: بهاري
گ�تي:بهارم آ�تابيست
گ�تم: نياز رويش
گ�تي: هواي بارانيست
گ�تم: كوير تشنه ام
گ�تي: زمستان نيست
گ�تم: بهاري
گ�تي:بهارم آ�تابيست
بي نـــــــــام
21/8/80 ســاري ، نمايشگاه كتاب
+++++++++++++++++++++++++++++++++
+++++++++++++++++++++++++++++++++
بوم شعر
تصوير ترا در بوم شعرم ميكشم
رنگي نيست
تك رنگ
رد�ّ مداد مشكيست
به نام Ø§ØØ³Ø§Ø³ Ø¢Ù�رين
تقديم به …
شاعر تاريكي
ســــاية من گم نيست ، مـدتيست در راهم
از خــــــــرابي� راه ، انــــــدكي آگـــــاهم
در غبــــــار انــــدوه، زيـر نــور مــــــاهم
يك قـــــــلم در دستم ، د�تــرم همـــراهم
مي نــــــــگارم از شب ، از تب� رويـــا هم
نگاهي پـــــرايمـــا ، به كوه� بـــــالا هم
عــــاشق كوه Ùˆ دشت ØŒ ســاØÙ„ دريــا هم
يـك نــــگاه� پ�ــرمهـر ، لبخنـــد زيبـــا هم
سينـــه ام دلتنــــــگي ، بـــــرلبـــم آوا هم
درمسيرت اي دوست ، سردرگم وگمرا هم
مي تـــراودم Ø§ØØ³Ø§Ø³ ØŒ از صــدايÙ� پـــا هم
نــونـوازشي درگوش ØŒ نغمـــة صØÙ€Ù€Ø±Ø§ هم
اين نــواي يك الهام ؛ ميرســد �ــردا هم
ميتوان يا�ت يك منجي ، اندرون چـا هم
كورســـوي� روز از دور ، مي دهد نـدا هم
شــــاعر تاريكي ، مي گويي از ما هم ؟!...
بی نام 9/8/80 �
مسير سارى به قائمشهر
<$BlogDateHeaderDate$>
سلام ! به سرزمین رویایی ما خوش آمدید.
Welcome To Fairyland
به نام قلّه ى عشق
تقديم به …
هيچستان آمال
در Ø³ÙŠÙ€Ù€Ù€Ù€Ù€Ù€Ø§ØØª كوهم وهم آغوش نسيــم
در غبار اندوهم و همرنگ بهار
هم نغمة سار
در شگ�ت از امتداد رود
از �راز كوهي ناهموار
ميزنم آتش درون پر ز سستي
ميپرم بـالا به اوج نقطة هستي
ميتراود شعلةآ�تاب بركويرگونه هايم نيز
و نويدخوش� خوشبختي در عبوراز كوچةپاليز
ميكشم �ريــاد ، شاد� شــــادم امّا
كوزة دلتنگي ام از اشك غـم لبريز
مي سوزاند شعلـــة شعـرم
برگ خشك� نااميـدي را
مي نشاند يك نهــال صبر
باغ خشك� بي صبوري را
اينجا معنـــايي ندارد آهن و دود
اينجا مأوايي ندارد �اضلاب�� رود
اينجا هيچستــان� آمـــال است
اين همــــان قلّة پارســــال است
اينجا گذشته و آينده ندارد جاي
اينجا رويايÙ� درون ØÙ€Ù€Ù€Ø§Ù„ است
اينجا عشق Ùˆ اينجا Ø±ÙˆØ Ùˆ اينجا اميد
اينجا آغـــاز� گردش� سـال است
اينجا كــــــــــلاه� كسي را بر نميدارند
چوب لاي چرخ هيچكسي نميگذارند
اينجا بذر ن�رت تو دلهــــــا نميكارند
اينجا بينــام دشمن شهر است
گويي ØØªÙ‘ÙŠ بـا خودش قهر است
اينجا گرچه آسمــــان آبي است
اينجا امّــــا جــاي تو خالي است
بينام 6/3/ 80 قائمشهــــــــر